امروز از سر بی دردی و بی قیدی می خوام مطلب بنویسم. هوس کردم به این بابایی که قسمت ماست ولی رو به ما نشون نداده سلامی کنم. خب مردیم که اینقدر با دوستان ناموافق به خیال اینکه شاید تو باشی هم رای شدیم.
به هر حال عرض سلام ای دوست
گرچه گفتن نداره که جواب سلام واجبه
یا حق رفیق
این موجودات چه شکلی ان؟
شاید بشه اون ها رو تصور کرد. به شکل نقطه هایی توی یه صفحه ی آجری رنگ که مدام این ور و اون ور می رن.

شاید همه ماجرای آپارتمانی رو که در طبقات مختلفش مرد هایی با توصیفات مختلف رو گذاشته بودن و از لیدی های جوان خواسته بودن که مردی رو از یکی از این طبقات انتخاب کنن شنیده باشین. حکایتی که آخرش اینطوری تموم می شد که چون خصوصیت مردها با بالا رفتن طبقات بهتر می شد لیادی همگی به اتاق آخری می رسیدند که نوشته درش این بود: زن ها هیچوقت قانع نمی شن.
بنده به شخصه از اینکه اناث یک همچین خصوصیتی داشته باشن بسیار خوشحال می شم. آغاز سرگردانی هم از یه همچین جاهایی شروع می شه ولی چیزی که باعث می شه زن ها بالقوه همه جوینده باشن و تقریبا یکی در هزار دچار سرگردانی بشن هم همین خصیصه شونه. نود درصد زن هایی که به اون بالا می رسن دنبال مردی می گردن که بیشتر یه زنه شبیه خودشون. بعضی هاشون هم دنبال یه قورباغه ای می گردن که باید یه سری زیرزمین به اون آپارتمان اضافه کنن تا در طبقه ی منفی دهمش شاید یه همچین آدمی پیدا بشه. اما اون سرگردونه یکی در هزارمی، اون جوینده ی حقیقی چی؟
توی اون ماجرا اینطوری بود که خصوصیات مرد ها رو روی در نوشته بودن. زن ها می خوندن و به امید هوای تازه تر! می رفتن به طبقه ی بعد. اون هزارمی هم به نظر من به طبقه ی آخر می رسه منتهی باید بعد ازاینکه همه ی اون لیادی رفتن کلی منتظرش بشینین. شاید یک ساعت، شاید یک روز یا شاید یک ماه ولی بالاخره می رسه و اون لحظه ایکه می رسه آغاز سرگردونیه. ازش نپرسید کجا بوده: چون اون تمام اتاق ها رو یکی یکی رفته داخل و بیرون اومده، کاری که شما هم اگه جوینده باشین انجام می دین....
پست مدرنیسم
پستمدرن اولین بار در اواخر سال 1940 توسط یک مورخ برای نشان دادن مرحلهای که با رنسانس آ غاز شده بود به کار رفت.
این سبک توسط منتقدان ادبی در اواسط 1960 هم به کار برده شد.
البته این جریانها به نظر میرسد بیشتر مدرنیسم متاخر بودهاند، بدون آنکه گسستی از روند اصلی سده 20 را به نمایش بگذارند.
پست مدرن معرف نسلی است که به عمد از هویت خود پرهیز میکنند. به هیچرو جنشی به سوی رویه منطقی نیست. مجموعهای بی دروپیکر از گرایشها که گونه جدیدی از ادراک را میگشاید.
بهترین ویژگی کارهای پستمدرنیسم در ایهام، کنایه، نمادگان چندگانه، ابهام، طنزآلودگی، گزینشهای متنوع و پراکنده است که تصویرگر کشمکش و گسستگی سنتها هستند. این چندگانگی، آشکارا بر کثرتگرایی ما غالب است. سبک دورگه پستمدرنیسم در نقطه متقابل حداقل گرایی مدرنیسم متاخر و تمامی کارهایی که بر سلیقه یا اندیشه بسته (جزمی) ومعینی استوارند در تضاد است.
دو ویژگی مهم در کارهای پست مدرن رویداد و تمایز است.
رویداد ( تصادف): به نظر برنارد چومی رویداد (عامل اصلی به وجود آورنده شک) را باید لازمه هنر دانست و ریشه مشترکی با ابداع دارد.
تمایز: از نظر جنکس اگر همه چیز فقط در دهکده جهانی رخ دهد، زندگی بیمعنی خواهد بود. پس لذت حاصل از درک تمایزها کمک میکند تا بفهمیم چرا کارهای پستمدرن مبتنی بر نگاهی کنایهای یا جابجا شده هستند. مهمتر اینکه نمیتوان به بهای اندکی متمایز دیدن به دورههای پیشین بازگشت. چرخش به گذشته، آنگاه بازگشت به حال برای متمایز بودن.
تصور سبکزدایی در پستمدرنیسم غلط است، زیرا که سبک و ایدئولوژی را نمیتوان از هم تفکیک کرد و هر ایدئولوژی از طریق سبکی نمودار میشود.
پست مدرنیسم به عنوان یک جریان نه فقط جایگزین مدرنیسم می شود، بلکه به ضدیت با روند دنیای امروز و ارزش هایی که آن را بنا نهادهایم بر میخیزد.
آرش.
عجب هوای سردیه!
ناخودآگاه یاد شاهکار مهدی اخوان ثالث میافتم. اگرچه گفته میشود که اخوان ثالث پس از شکست جنبش دموکراسي در ايران و با کودتاي بيستوهشتم مرداد مرثيهي اين شکست را در سرايش " زمستان " سرود، شاید در وصف تنهایی دکتر محمد مصدق. شعري است که در بخش بسيار عظيمي از آثار او ماندگار شده است.
یاد هر دویشان در این برف زیبا گرامی و روحشان شاد.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوي کسي يازي
به کراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سينه مي ايد برون ، ابري شود تاريک
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چرکين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... اي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه مي گويي که بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسکلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مرا چشمی ست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
برای پیدا کردن شعری از حافظ درباره ی وصف معشوق شاید کلی مطلع یا تک بیت یا حتی غزل به ذهن آدم سراریز بشه ولی نمی دونم چرا من هر وقت صحبت از خدا یا معشوق یا هر چیزی راجع به این مسائل می شه درست توی ذهنم همین شعر می آد. البته نه خود شعر بلکه یک آهنگی که آخر سر با کلی فشار به مغز همین بیت ها دست و پا شکسته از توش بیرون می آد. بعضی ها هم می گن اینطوری بهتره- شعر با معناش یا شکل کلماتش محدود نمی شه. حالا بگذریم... من همیشه، راجع به تمام شعر های حافظ یا حالا اغراق نکنم بیشترشون فکر می کنم که از آخر شروع می شن یعنی جایی که همه چیز به نتیجه رسیده و گفته شده. به فولی همه ماجراها، حرف ها، معناها و نمی دونم هرچی که انتظارش رو دارید همون اول خیلی بی واسطه، مستقیم توی کله ی آدم می خوره. نمی خوام نقد روایتی بکنم می خوام بگم این آغاز شعر شاید آخر داستان باشه یعنی اسفندیار چشمش تیر خورده و کور شده. یعنی هر اتفاقی که باید بیافته افتاده در واقع می خوام بگم این مطلع نهایت توصیف معشوق در این غزله و فکر می کنم این غزل به دلایل حسی که سعی می نمویم آن را مدلل هم کنم نهایت وصف معشوق در شعر حافظ هم هست و به گمانم حافظ در این شعر معشوق راچنان دیده و خیالپردازی های شاعرانه اش در اینجا به شهودی رسیده که بعد از این بعید می دانم شعری در وصف معشوق گفته باشد.
از ابتدا با همون بیت اول می فهمم که اتفاقی افتاده و حال و روز شاعر هم حکایت از این داره که اتفاق بسیار تاثیرگذاری بوده در همین حال وعده ی جالبی از این کشف حال یا تجربه ی خودش به ما در آینده می گه:
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و ار آن ابرو
بنده چون فکر می کنم که صداقت و حرف الکی نزدن معیار همه ی هنرهای تاثیرگذار و موندگاره دوست دارم که این هشدار رو جدی بگیرم و علی رغم اینکه می دونم غلو کردن جز اصول تفکر فارسی بوده و بازار بسیار گرمی هم در بین ادبا و فضلا داشته باز حرف خواجه رو می خوام جدی بگیرم و اصلا به این فکر نکنم که این حرف فقط یک گلایه غلو آمیز عاشقانه ست. وقتی این بیت رو با این دید می خونم شاعر به نظرم آدمی می رسه که یک حقیقت گنده توی محکم توی کله ش خورده باشه. اینجا دیگه چشم خون افشان به نظرم چشمی که زیاد گریه کرده باشه و از شدت گریه سرخ شده باشه نمی رسه. ذهنم از خوندن این شعر به این راضی نمی شه فکر می کنم اتفاق خیلی مهمتری افتاده. اتفاقی یا حقیقتی که دامن ما رو هم قراره بگیره.
نمی دونم چرا حافظ توصیف معشوق رو در بیت بعدی اینطوری آورده. چرا دیوانه ی چشمی شده که خوابه و یا چرا توصیف چهره ی معشوق اینقدر ملموسه که به نظر توصیف یک معشوق واقعی می آد شاید هم من نمی تونم معنی ضمنی اون رو درک کنم ولی وقتی شعر رو تا آخر می خونم مخصوصا بیت آخر رو کمی مطمئن می شم که چیزی که به ذهنم رسیده زیاد هم بی راه نبوده.
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید به طاق آسمان ابرو
این بیت علاوه بر اینکه آهنگ اصلی این شعر رو در خودش داره کلید معمای حال شاعر هم هست. اگه بهش خوب توجه کنیم می بینیم که به اون سادگی و روانی که خونده می شه معنیش ساده و روان نیست. ذهن رو با سوال هایی درگیر می کنه که راحت نمی شه براشون جواب پیدا کرد. من فکر می کنم غمگینی شعر در اینجا کاملا هویدا می شه. هرچند که خیلی ها اون رو با یه حالت حماسی خوندن اما نمی شه به تضادی که در این بیت هست بی اعتنا بود. به شکوهی که برای معشوق توصیف شده چسبید و غمی رو که کمر شاعر رو شکسته نادیده گرفت. به راحتی هم نمی شود این تعارض رو توجیه کرد. چرا شاعر از شکوه معشوقش اینقدر غمگین شده؟ البته می شه با یه تحلیل دم دستی همه چیز رو ختم به خیر کرد. مثل اینکه این شکوه در عین حال که بزرگ می شه دور از دسترس هم می شه و این مساله ست که شاعر رو اندوهگین کرده.
این تعبیر رو در مورد خیلی از شعرهای دیگه هم می شه به کار برد که من الان هیچکدومش رو یادم نمی آد ولی یه نکته در موردشون جالب به نظر می رسه اون هم اینه که اغلب اون شعرها موصوفش ماهه. همین ماه آسمون. همین ماهی که به زعم بعضی، سمبل عشق پاک و دور از دست رسه. با رنگ سفیدش و فاصله ی بعیدش. حالا اگه این دونسته ها رو کنار هم بذاریم شاید یه جورهایی یه چیزهایی دستمون رو بگیره.
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید به طاق آسمان ابرو
من دلم نمی خواد این شعر رو حماسی بخونم. با حالت کسی که از شکسته شدن برای معشوقش احساس فخر می کنه و اون رو فراتر از توصیفی که خودش قبلا از اون کرده توصیف می کنه. بذارید اینجا برگ آخرم رو بزنم. من در واقع فکر می کنم که حافظ دو تا معشوق رو داره توصیف می کنه. دوتا عشق رو لمس کرده و داره همزمان درباره ی هر دوی اون ها حرف می زنه. ماه لفاظی ادبی نبوده که حافظ خیلی راحت اونو برای توصیف این معشوق جدیدش قربانی کنه. فکر می کنم وقتی حافظ توصیف ماه رو می کرده حتما معشوقی در خاطرش با همون لذتی که داره ازش صحبت می کنه تداعی می شده و در ضمن از لحن این شعر هم حدس می زنم که این عشق در این شعر نه تنها اصلا کمرنگ نشده بلکه حتی دلبستگی حافظ به این معشوق ماه مانند بیشتر از معشوقیه که با این توصیف از اون یاد می کنه و همینه که کمر شاعر رو شکسته.
پارادوکس شعر با دیدن این دو معشوق برای من تا حدی قابل فهم می شود. تازه می فهمم که ابیاتی رو که با این حالت حماسی می خونن می تونه چقدر دردآور باشه.دردی که ازش به خون گریه کردن تعبیر کردن غلو نباشه. حالا اگه دوباره چیزی رو که درباره ی بیت دوم گفتم اینجا بگم شاید بد نباشه. آره این بیت اینقدر ملموسه که آدم کمتر می تونه فکر کنه که استعاراتی باشه از یه معشوق ماورایی. اینقدر صمیمی و ساده ست که نمی تونم فکر نکنم از دیدن چشم های زیبای ماهرویی الهام گرفته نشده. می تونم بگم که این بیت دوم راجع به همون معشوق اولی ست که حافظ، دیرینه و خالصانه بهش عشق می ورزیده و در اون بیت انگار داره در حالی که به این ماهروی در خواب بی خبر از همه جا نگاه می کنه بهش اظهار ارادت می کنه. تصویری از معشوقی که سال ها در شعر و ذهن خواجه تکرار شده و در این بیت آشنا حکایت حال عاشق رو می کنه. حالا اگه یکبار دیگه بیت سوم رو بخونید می بینید که چقدر می تونه سخت باشه که در عین عاشقیت پی به دلبندی به معشوق دیگه ای ببری و از درک شکوه اون انقدر غمت بگیره که نصف بشی.
بیت آخر رو بخونید:
اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
بازم چیزهایی هست که در این وصف حال گفتنی باشه به گمانم بشه کمی بش فکر کرد...
خیلی ها هستند که بدون شک اون رو بهترین شاعر بعد انقلاب می دونن.
خانه یوگی و دوستان ارشد کوه قاف کن
جایی برای سرگردانی-جایی برای چه ندانم های بسیار و حرف های بر زبان نیامده.